Monday, February 16, 2009
شب
من آن شب را بر یاد نگاه می دارم که عجیب و سخت از آسمان نفرت می بارید بر مردمانی که اصل خویش را با یاد درخششی دروغین معامله می کردند آن شب از آسمان چون باران بر سر ما حسرت می بارید چون خاک بر تنمان شومی و تنهایی مادری از ترس می خندید کودکش سرش را سوغات آورده بود پدری از عشق می لرزید مادرش گورش را از نانی کپک زده می انباشت من یاد دارم که من رفتم و بر نگشتم قرنها من به انتظار خودم تنها نشستم تا آن شب آمد که من بر یادش می خندم آن شب که دروغ از آسمان چون برف می بارید
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment