من هیچ وقت ندانستم که چه شد که آن شب را ماندم و خسته. صبح . به خانه برگشتم
سلامم کرد و من دویدم نه از ترس بود که از سرخوشی
میجهیدم در امتداد کوچه ای که بر تیرک چراغ برقش
نمی دانم رضا بود یا شاهین
که نوشته بود
که سربازیش تمام شد ..آن لعنتی روزگار آش خوری
من می جهیدم و نمی دانستم که الان کجاست رضا یا شاهین
به تیرک رسیدم و مکثی کردم و به عقب نگاهی انداختم
به شرم سرش را پایین انداخت
از سرخوشیم لذت می برد و شرم
و من دست بر روی نوشته گذاشته بودم
دیگر یادم نمی آمد چیزی
به جز دانه دانه شدن پوست بازوانش وقتی که با انگشت لمسش می کردم
نمی دانم چرا ماندم پیشش و چرا شب صبح نمی شد
از بین دو انگشتم پیدا شد
یادم آمد که شاهین نوشته بود ویادم آمد که مادر گفت که در اتاقی تنها نگهش می دارن آلان که جرمی داشت
خواسته بودن که آزادش کنند و گفته بود که برم گردانید .که از این دیوار -بیرون
زندانی ترم و گریه کرده بود به مقدار چند قطره ای که مادرش را دیده بود
مادرم می گفت تمامش را
و نگاهی دوباره به او انداختم و از شرم دیگر طاقتش به سر آمد و در پشت طاقی که گل میخک برش روییده بود پنهان شد
و می دانستم که هنوز ایستاده و فکر می کند به لبهایم که بر پوست گردش می سایید
و گفته بود آن موقع که نکند بیاید و من گفتم که نمی آید امشب
و شاید نیاید هیچ شب
اما باور نداشت و غر می زد زیر لب که خدا نکند
اما این فقط دستان سردم بود که بر بازوانش می رمید و قلبم میزد چنان موقع که رضا پیم دودید
که فحش داده بودم بر مادرش بی آنکه بدانم معنیش چیست
و موقعی که داشت می رفت گفت حلالم کن واسه اون چکی که زدمت بی دلیل
صورتم سرخ شد و گفته بودم واقعا نمیدانم مادر قحبه یعنی چی و اشک در چشمانم بود
رضا رفته بود و دیگر بر نگشت
این شاهین بود که فحش داده بود به زمین و زمان و نوشته بود می گویند در روزنامه ای که مرگ برازنده نبود بر تن او
و کس نمی دانست که او کجاست
شاهین شرم کرده بود و نوشته بود
که شب حاج محمود انارکی که می گفتند چنین است و چنان است از دیوار خانه بیوه رضا افتاده بود
و جرس رسواییش پیچیده بود در تمام زیر پل که مردک چنین است و چنان است
پایش را که گچ می گرفتند دادی زده بود و توبه سر داده بود که خدایا بگذر
اما حاج محمود بعد از آن دو بار رفت خواستگاری دخترک که چه بگویم شکسته شد سالها از دوری رضا
و حاجی رفت از محل که نکند پس از دو بار نه شنیدن
بشکند آن دیگر پایش و بشود چلاق تا آخر عمر
می گفتند همین حاج محمود برای شاهین پاپوش دوخته بود
این را شاهین گفته بود به مادرش که مادرم نیز شنیده بود که از بد حادثه همان روز با مادرش رفته بود
همان روز که شاهین خواست به زندانش برگردانند
که گفتند دیوانه شده و میرود با چراغ در روز به دور زندان
و می خواند که انسانم آرزوست
این جمله آخر را وقتی برق اتاق را خاموش می کردم گفت
و گفت که مادرت هم می داند
و من پتو را که می کشیدم گفت نکند رضا بیاید
و من اشک ریختم دو یا سه قطره نمیدانم که او نمیدید و نتوانست بشمارد
و دستم را از رو نوشته برداشتم و دوباره دویدم
از سرخوشی بو د و شرم ..می دانم
Wednesday, September 23, 2009
Subscribe to:
Posts (Atom)