Thursday, October 22, 2009

چروک

می گفت دلش گرفته بود از تلخی
و هر چه می گشت نمی آمد
آمده بود ..والا..چی بگم..چه آمدنی
بعد از 6 سال آمده بود و مانده بود شب رو
با من خوابید و من نتوانستم نه بگویم و صبح فهمیدم که می رود به زودی..زودکه چه بگویم
می گفت عصر اتوبوس می آید
چه آمدنی ؟ چه رفتنی؟
لحاف دوباره بوی تو می دهد 6 سال دیگر
و من باید بشینم گوشه حمام و آب گرم بر سرم بگیرم شبها که خوابم ببرد و فکر نکنم به تو
پوستم سوخته..پوست پشت گردنم و پول آب می دهم همش
من تلخم یا تو زهری دخترک؟
کاش نمی آمدی...چه بگویم نه کاش می ماندی ..یعنی خوب شد آمدی..نکند بری و بر نگردی
دلت گرفته..دل تو هم..می دانم..اما چه کنم؟
دل من تنگ می شود اما برای مزه گس دهانت که سیگار می کشیدی و لبانت می چسبید به هم
و من چه دوست داشتم نگاه کردن به آنها را
دهانت زهر بود
چه بگویم ..زهر که نه دروغ نمیگویم من دوست داشتمش
تا عصر یک سیگار دیگر باقی مانده شاید دو نخ
وقت داری ..بنشین و من نگاهت می کنم
کجا می روی حالا؟
نگاهم کرد..عصبانی بود اما می خندید..نتوانست که نگاهم نکند..دست کشید بر پشت گردنم و من به خود لرزیدم
مادرم می گفت : عزرائیل از پشتت رد می شود
لرزیدم دوبار..
مثل اینکه دوبار رد شد و من به خنده گفتم وقتی تو هستی من دیگر سیگار نمی کشم
جا سیگاری را تا نزدیک دستانش بالا بردم
از روی تخت بلند شد و نگاهش می کردم که می رود از میان راهروی کوچک خانه تا نزدیک در
هیچ نداشتی همراهت دخترک؟
و دلم گرفته بود
سیگاری آتش زدم
و گفتم نکند نیاید دیگر
دست به پشت گردنم کشیدم و لرزیدم
سوخته بود و چروکش را حس می کردم
اما چه کنم که خوابم نمی برد؟

Thursday, October 15, 2009

حمام

تنها بود وقتی که لیوان چای روی پتو ریخت
خسته تر از آن بود که دوباره گرمی چای را میان دستانش حس کند
ولبخندی که بر لبش بود حکایت دقایق شیرینی را روایت می کرد
آهسته گرمای چای ریخته شده به پاهایش می رسید
اما مقاومتی نمی کرد
دستش را دراز کرد و شیشه شکلات صبحانه را از روی دراور کنار تخت برداشت
و انگشتش را مثل همیشه در شیشه فرو برد
اما دیگر چیزی نمانده بود
شیشه را جلوی چشمانش گرفت
آنقدر شفاف شده بود که بتوان آن طرفش را دید
و دید که درب حمام باز شد و دختربا لباس کامل بیرون آمد
شیشه را پایین گرفت و لبانش بیشتر باز شد
دختر به سمت او آمد و کیفش را از روی همان دراور برداشت
و پولی را که کنارش بود در داخل کیف گذاشت
نگاه کوتاهی به پسر کرد و جواب لبخند ش را داد
از در که بیرون می رفت نگاه پسر تعقیبش کرد
پتو را تا زیر گردن بالا کشید
اکنون نم چای را بر روی سینه اش حس می کرد