پشت چراغ قرمز ايستاده ايم..همه نگاهشان بر ثانيه شمار است كه حركت مي كند معكوس
سرنشينان ماشين هاي كنار هم نگاه مي كنندهمه نگاه مي كنند و طاقتشان نيست كه از اين مهلكه خيابانها كي رها مي شوند
آنقدر دود خورده اند و بوق شنيده اند كه عادت كرده اند
آنقدر حسرت خورده اند و گناه ساخته اند كه عادت كرده اند
سمت چپ يك تاكسي مدل 65ايستاده است راننده اش خمارودو سرنشين عقب تنها سرگرميشان نگاه كردن بر قفاي دختركي است كه كنار راننده نشسته بيرون را نگاه مي كند مسخ و نمي داند (شايد هم مي داند)كه پوست سفيدش چطور بي طاقتي را بر خستگي آن جوانك و پيرمرد عقب مي نشاند
كاش كه تنها مصداق گناه ما زن بود نه آخرين مصداق....او زن اين زيباي موجود در هم تنيده ومرموز خلقت را زيبايي نمانده در اين خيابانها
سمت راست يك ماشين گران قيمت ايستاده كه بر عكس آن تاكسي -مدل 84است- بسيار شيك و تميزراننده اش با تلفن صحبت مي كند و از قضا چشم او هم بر ثانيه شمار چراغ دوخته شده
عصباني حرف مي زند-با آنكه شيشه هاي ماشين بالاست مي توان گاهي صدايش را موقع اوج گرفتن شنيدشايد برسر كارگري فرياد مي كند و شايد دخترك سفيد پوستي را مي رنجاند
مهم نيست
مهم اين است- نگاه او هم بر چراغ است و ضميرش كه مي داند در ناخود آگاه شايد هم در خود آگاه كه مي رود و دود مي شود لحظاتش در اين ترافيك
روبرويم آن دست خيابان مردي بر درب مغازه خود تكيه كرده و نگاهش بررهگذرانيست كه مي گذرند گاهي زيبا و گاهي كثيف
سيگار مي كشد
كبابي دارد و سيخهاي كباب و گوجه از پشت پنجره چشمك مي زنند بر مردمي كه مي خورند و مي خورنداما مغازه او هم خاليست
ازبد حادثه كسي توان خوردن هم نداردو ثانيه شمار چراغ 10ثانيه مانده به پايان همه آماده مي شوند -دستها روي فرمان و پاها بر پدال گازكه ايستادن جايز نيست2-3-4-5-6-7-8-9-10دستها پايين مي آيد
ثانيه شمار روي 2 ايستاد و 1-2-3آآآآآآآآآه 60ثانيه ديگر عدد روي 2 است
مرد با ماشين گران قيمتش -دستش را بر فرمان ميكوبد و گاز مي دهد - رد مي شود از چراغ قرمز-آآآآآآآي استاد پس قانون چي
دو مرد دوباره نگاهشان بر سفيدي دوخته مي شود- و راننده هنوز خمار است و ماشينهاي عقب دستشان را از روي بوق بر نميدارند
من آه مي كشم از بوي عرق مسافر كنارم
راننده صداي راديو را زياد مي كند-اذان شده
مرد مغازه دار به داخل مي رود-شايد براي سيگاري ديگرو..
....چراغ سيز مي شود
Monday, February 16, 2009
شب
من آن شب را بر یاد نگاه می دارم که عجیب و سخت از آسمان نفرت می بارید بر مردمانی که اصل خویش را با یاد درخششی دروغین معامله می کردند آن شب از آسمان چون باران بر سر ما حسرت می بارید چون خاک بر تنمان شومی و تنهایی مادری از ترس می خندید کودکش سرش را سوغات آورده بود پدری از عشق می لرزید مادرش گورش را از نانی کپک زده می انباشت من یاد دارم که من رفتم و بر نگشتم قرنها من به انتظار خودم تنها نشستم تا آن شب آمد که من بر یادش می خندم آن شب که دروغ از آسمان چون برف می بارید
پاييز است و توانستم امروز را با تمام ابرهاي آسمانش به خاطر بسپارم.دل آدم مي گيريد از بس كه خسته است.
روزها مي گذرد و عبورش را بر شقيقه ام حس مي كنم-
امروز فقط به ياد مي آوردم خاطرات را -مرورشان مي كردم و پير مي شدم و پير تر موقعي كه جلوي خودم قرار مي گرفتم
مادربزرگم مي مرد و مادرم و پدرم-
خواهرم خيلي بزرگ شد
من چقدر پير شدمو خستم -كسي از من پرسيد از كجا مي آيي گفتم:نمي دانم -شايد فراموش كردم
نه فراموش نكردم از جايي مي آيم كه جايم نيست-خانه ام ابريست و نمي دانم كه نيما كيست
تمام آرزوهايم را به ياد مي آورم اما نشد...
.شايد هم شده و من نمي دانم گوش مي كنم /يادم هست جايي در گذشته زماني را با پيرزني همبسترم
برادرانم در آغوش -گوش مي كنم اين آهنگ را-نگاه مي كنم
پيرزن مرده و بو مي دهد -چشمانش كرم گذاشته شايد آب مرواريد باشه
مرواريد هايش چند؟از چشمان زني زيبا آمده .
مرد نگاه مي كند جايي از گذشته ام را مي بيند..نه نه...خيالتون راحت باشه من در آينده ام-
شك نكنيد
مرد نگاه مي كند :اما اين مرواريد ها چشمان مادرت است
به مرواريد ها نگاه مي كنم-دستان مرد چقدر آشناست:مگه نمردي بابامگه نمردي لعنتي...مادرم مرد زماني كه كنارش در بستر بودم و از اشكهايش مرواريد درست مي كردم
مرداون مرد بي پدر...چرا ساختي منو توي دور افتاده ترين خونه دنيا...هان بي پدر ...چرا ساختي منو هان؟يادته وقتي كوچكترين برادر دنيا به دنيا آمد سر نداشت؟يادته؟تموم اون دقايقي رو كه بايد بازي مي كردم مجبورم كردي تنه برادرم رو دفن كنم ..
.يادته؟و فرار كردم...روزي كه فرار كردم اولين روز ابري يك پاييز
نمي دانم از كدام سال بود...فرار كردم در راه فرياد مي كردم خانه ام ابريست يكسره روي زمين ابريست
با آن از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد مي پيچد.
يكسره دنيا خراب از اوست و حواس من!
آي ني زن كه ترا آواي ني برده است دور از ره كجايي؟خانه ام ابريست اما ابر بارانش گرفته است.
در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم
من به روي آفتابم مي برم در ساحت دريا نظاره.
و همه دنيا خراب و خرد از باد است و به ره-ني زن كه دايم مي نوازد ني-در اين دنياي ابر اندود
را ه خود را دارد اندر پيش...و من يادم رفته كه نيما كه بود ...شايد بقالي بود كه دايم وقتي از او تراشي مي خريدم به من مي گفت:پير شدي پسرك
موهايت سفيد است كاش نفهمي كه در كجا زاده شدي.......
روزها مي گذرد و عبورش را بر شقيقه ام حس مي كنم-
امروز فقط به ياد مي آوردم خاطرات را -مرورشان مي كردم و پير مي شدم و پير تر موقعي كه جلوي خودم قرار مي گرفتم
مادربزرگم مي مرد و مادرم و پدرم-
خواهرم خيلي بزرگ شد
من چقدر پير شدمو خستم -كسي از من پرسيد از كجا مي آيي گفتم:نمي دانم -شايد فراموش كردم
نه فراموش نكردم از جايي مي آيم كه جايم نيست-خانه ام ابريست و نمي دانم كه نيما كيست
تمام آرزوهايم را به ياد مي آورم اما نشد...
.شايد هم شده و من نمي دانم گوش مي كنم /يادم هست جايي در گذشته زماني را با پيرزني همبسترم
برادرانم در آغوش -گوش مي كنم اين آهنگ را-نگاه مي كنم
پيرزن مرده و بو مي دهد -چشمانش كرم گذاشته شايد آب مرواريد باشه
مرواريد هايش چند؟از چشمان زني زيبا آمده .
مرد نگاه مي كند جايي از گذشته ام را مي بيند..نه نه...خيالتون راحت باشه من در آينده ام-
شك نكنيد
مرد نگاه مي كند :اما اين مرواريد ها چشمان مادرت است
به مرواريد ها نگاه مي كنم-دستان مرد چقدر آشناست:مگه نمردي بابامگه نمردي لعنتي...مادرم مرد زماني كه كنارش در بستر بودم و از اشكهايش مرواريد درست مي كردم
مرداون مرد بي پدر...چرا ساختي منو توي دور افتاده ترين خونه دنيا...هان بي پدر ...چرا ساختي منو هان؟يادته وقتي كوچكترين برادر دنيا به دنيا آمد سر نداشت؟يادته؟تموم اون دقايقي رو كه بايد بازي مي كردم مجبورم كردي تنه برادرم رو دفن كنم ..
.يادته؟و فرار كردم...روزي كه فرار كردم اولين روز ابري يك پاييز
نمي دانم از كدام سال بود...فرار كردم در راه فرياد مي كردم خانه ام ابريست يكسره روي زمين ابريست
با آن از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد مي پيچد.
يكسره دنيا خراب از اوست و حواس من!
آي ني زن كه ترا آواي ني برده است دور از ره كجايي؟خانه ام ابريست اما ابر بارانش گرفته است.
در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم
من به روي آفتابم مي برم در ساحت دريا نظاره.
و همه دنيا خراب و خرد از باد است و به ره-ني زن كه دايم مي نوازد ني-در اين دنياي ابر اندود
را ه خود را دارد اندر پيش...و من يادم رفته كه نيما كه بود ...شايد بقالي بود كه دايم وقتي از او تراشي مي خريدم به من مي گفت:پير شدي پسرك
موهايت سفيد است كاش نفهمي كه در كجا زاده شدي.......
مقهور ضد قهرمان
در دنياي كه پرداختن به اسطوره جزو اركان زندگي شده مثل خوردن ،خوابيدن و را رفتنشناختن اين مهم واجب است.من بر اهميتش و در توصيفش سخن نمي گويم چون بسياري از بزرگان اهل ادب و دانش به تحليل اين امر پرداختند.ااما مهم اين است كه بسياري از مردم در تلاش براي رسيدن به آرمانهاي دست نيافته خود و براي تكيه زدن بر كرسي امني كه آرامشان كنداز دروغها و قصه ها به قهرمانان خود مي رسند، قهرمانان تك بعدي كه جزو داراييهاي انسان معاصر(عاقل)به شمار نمي آيد.اقهرمان زاييده ذهن است ، واي بر آن روزي كه مقهور ضد قهرمان شويم.اارزشها بر احكام جعلي نوشته مي شود ،بناها بر حضور مداوم قصه ها ساخته مي شود و پي رنگ اسطوره ها بر پارادوكس ميان دو شر شكل مي گيرد.اآنگاه خير از ميان رفته و بر دامن آنتاگونيست ها چنگ مي زنيم.اچه آرزويست شناختن صحيح و تحليل درست اساطيرو پي بردن به نقش آنان بر تاريخ چند هزار ساله آدمي انسان نيازمند پردازش مجدد انديشه هاستانسان خردمند (معاصر)مي داند كه دست بردن در ريشه اعتقادات او را محكوم به فنا مي كنداعتقاداتي كه ريشه در آئينها وتعلقات خاطر انساني دارد.ولي مي شود دوباره رجوع كرد و قصه اي نو نوشتكه امروز نيازناخو دآگاه آدمي را پاسخ گويد با رويكردي مجدد اما صحيح مي توان داستانهايي روايت كرد كه در خورذهن انسان امروز باشندمي توان صد باره سيزيف را زنده كرد و او را مجبور كه بر انسان امروز بياميز،نه برانديشه هزاران سال پيش.اكاش مي شد تفاوت ميان خير وشر را بازنويسي چند باره كرد تا ديگر مقهور ضد قهرمانان نشويم
Subscribe to:
Posts (Atom)