Thursday, October 7, 2010

قسمتی از داستان معامله

زندگی یه و قتایی پر میشه از تمام خاطراتی که آدمها درستش می کنند..آدمهایی که نمی دونی و شاید هم میدونی که نفست رو از نظم میندازن..نفسهایی که نمی دونی و شاید هم میدونی که چرا باید از نظم بیفتند..نفس می کشی و چشمات رو می بندی و ناظم تمام بی نظمیهای لحظه ای میشی که که توش یه تعداد انگشتان دستت فقط به همون تعداد و نه بیشتر حقیقتا نفس کشیدی . من تو را نفس کشیدم . انگار تمام چشمم پر شده بود از جریانی که باعثش بودی و نمی دونستم که چیه و جریانی سرد بود که گرمم می کرد . می دونستم که انتهاش خیلی نزدیک تر از اونه که حتی به نفس کشیدنت عادت کنم . تو کودکی بودی که من نمی دونستم در برابرش کیم و کجا واسادم . فقط می دونستم که باید اونقدر بفشارمت تو آغوشی که هم برایت بود و هم نه برایت , که سرد میشد و گرم به نگاهت که گیج بود و گرم , گرم آنچنان گرم که نفسم را به بی نظمی ابدیش می کشاند و من دیگه ناظمش نبودم . و تو هدایتش می کردی زمانی که می بوسیدمت و می بوسدیمت آنچنان که انگار سالهاست که از مزه گس دهان کسی مست نشده ام , و می نشستی روبرویم و آنچنان نگاهم می کردی و نمی دانستی و دنبال جواب تمام چراهایی می گشتی که چشمت را پر کرده بود از بزرگ شدن , و من حس می کردم تمام گرمای درونت را وقتی که بر پوست سردت دست می کشیدم .

Sunday, March 28, 2010

oldboy

پیر پسر :
تنهایی عریان می کند هر آنچه که در اعماق خودت در جامعه پنهان کرده ای.
پانزده سال زمان کمی نیست برای زندانی بودن در آپارتمان کوچکی که تنها پنجره اش به بیرون , صفحه کوچک تلویزیونی است که هر ثانیه آن نیز خبر از فاجعه و جنگ و انتقام می دهد. صفحه ای هر چند کوچک اما تاثیر گذار بر هر لحظه خود یا ناخود آگاه فردی که سعی بر باز تعریف تمامی مفاهیم گره خورده در پس ذهن خود را دارد.
فیلم پیر پسر چون شمار متعددی از فیلمهای ژانر خود تماشاگر را با ماجراجویی آغشته به انتقام شخصیت اصلی فیلم همراه می کند. اما عنصری که فیلم را از درامی ساده به اثری با ارزش تبدیل می سازد , نقطه دید کارگردان و نویسنده نسبت به مقوله انتقام می باشد . چرا که این توصیف در فیلم از نگاهی فردی جدا شده و به گونه ای زیرکانه در بستر جمعی اتفاق می افتد . این فقط اود سو هو نیست که به اتنقام می اندیشد بلکه تسری این حس به تک تک بازیگران کلیدی فیلم مخاطب را با اندوهی فراتر از یک تسویه حساب شخصی رو به رو می کند . تصاویر پخش شده در تلویزیون حاکی از این فاجعه در بعدی فراتر است . سقوط رئیس جمهور وقت کره جنوبی , پیروزی تیم فوتبال کره شمالی بر کره جنوبی و حملات یازده سپتامبر .
در تابلوی معتادان نمایش تلویزیونی اثر راجر براون تصویر نیمه شب یک محله از شهر ی برای نمایش تسلط تلویزیون و تاکید بر نفوذ آن در زندگی شخصی ما نمایش داده شده است .
این نقاشی تصویر گر لحضه سکون در آپارتمانهای متعددی است که مخاطبان تلویزیون مجذوب برنامه های یکسان می شوند .
به نظر میرسد هنرمند قصد دارد که بگوید این افراد جدا از هم با ورود به یک تجربه تلویزیونی مشترک انزوایی گروهی را تجربه می کنند. با وجود اینکه آنها در نزدیکی یکدیگر زندگی میکنند مشاهده تلویزیون گره ایست که آنها را به هم متصل میکند.آنها بوسیله این نمایش الکترونیکی هیپنوتیزم شده اند. مفهوم جذب جمعی که در این تابلو نشان داده شده است همان مفهومی را به ذهن می رساند که زیر متن پیر پسر به آن گره خورده است . رسانه در دنیای امروز از مفهوم جمع برداشت فردی و از مفهوم فرد برداشت جمعی را به مخاطب منتقل می کند . تفکرات یکسان و نقطه نظر ات هم تراز جماعتی که در گرداب برنامه سازی هماهنگ رسانه ها گیر افتاده اند , جامعه را در راه خطر هدایت ماشین گونه ای قرار می دهد که در آن برادران بزرگتر ( ارجاع به 1984 جورج اورول ) تفکرات خود را از طریق رسانه به توده منتقل می کنند .
ژاک دریدا در کتاب سیاست دوستی سوالی را مطرح می کند و اینکه چطور می شود از دیدگاه دوستی , سکس و هر گونه رابطه ای به دنیای جدید پای گذاشت . به دنیایی که رسانه ها عهده دار انتقال مفاهیم بصری و شنیداری به مخاطب می باشند. آیا این صحت ندارد که رسانه و مهمترین آن یعنی تلویزیون باز آفرینی چند باره تمامی مفاهیمی را عهده دار هستند که سالیان و به خصوص تا قبل از انقلاب صنعتی جوامع بشری با آن رو برو بود .
اینکه همگام با روابط در جوامع سنتی چگونه تابو , نشان قدرت را به همراه می کشد و اینکه چطور در جوامع مدرن این ساختار شکنیهاست که انتقام را به لذت و لذت را به تابو تبدبل می کند .سوالی است که همواره نویسنده در پیر پسر با آن روبه روست . چرخه ای که گریبان گیرتمامی شخصیتهای محوری فیلم می باشد. در اینکه او د سو هو تنها دریچه نگاه خود را به دنیا ی بیرون جعبه جادویی می انگارد , شکی نیست . او در جایی در فیلم می گوید که : "تو می توانی دوستانت را با تلویزیون بسازی , تلویزیون ساعت و تقویم توست , مدرسه , خانه و کلیسای تو , دوستات و عشقت ,...اما آهنگ معشوق من کوتاه است ".
و در همین لحظه افسوس می خورد که چرا آهنگ طولانی تر نیست تا او بتواند خود ارضایی خویش را به لذتی بی نهایت در جلوی این قاب شیشیه ای تبدیل کند . قابی که حتی تخیل را از او گرفته و وی را آنچنان محصور خود ساخته که وی از بستن چشمش و لذت عملش عاجز می ماند .
ژان بودریار در مقاله ای در باب رسانه می نویسد :
"آیا من یک انسانم یا یک ماشین؟ در رابطه ی میان کارگران و ماشینهای سنتی ابهامی در این خصوص وجود ندارد. کارگر پیوسته از ماشین جداست و بنابراین توسط آن از خود بیگانه می شود. حال آنکه فناوری جدید ، ماشین های جدید ،انگاره های نو و پرده های تعاملی نه تنها مرا بیگانه نمی سازندبلکه آنها به همراه من چرخه ی منسجمی را تشکیل می دهند."
دراین معنا می توان ماشین را همان ابزاری به حساب آورد که انسان را از خود بیگانه می سازد , و در عصر حاضر این بیگانه سازی بر عهده ماشینهای جدید یعنی رسانه ها می باشد.وبه عبارتی دیگر و با توجه به مفهوم " انسان ماشین" رسانه ها در مفهومی غم انگیز هویت ما را تشکیل می دهند .

ژان بودریار ازسمتی دیگر و عمیق تر کل انگاره های تصویری در جهان معاصر را دچار فرورفتگی در خود و تهی ازهرگونه امرارجاعی به واقعیت می داند . این همان است که بودریار حاد واقع نمایی (هایپر ریالیتی )می نامد و آن را در کنار مفهوم شبیه سازی (سیمولیشن) قرار می دهد و مدعی می شود که امروزه به هر جا که بنگریم فقط تصاویر را می بینیم . وی می گوید که تصاویر در پایه ستونهای فرهنگی کلان شهرهای نو قرار دارند . انواع تی شرت ، بیلبورد تبلیغاتی ، پوسترهای مختلف ، روزنامه ها و مجلات ، سینما و تلویزیون و ... ما در هر لحظه به تصویری خیره شده ایم . از ما فیلم ، عکس ، گزارش ، آمار تهیه می شود . ما به گونه ای روزافزون در تصاویر غرق می شویم . این وسواس آشکار نسبت به تصاویر جهان ما را دچار تغییری بنیادین کرده است . آیا این مقدار روز افزون سریالها و شوهای تلویزیونی در نحوه عملکرد روزانه ما تاثیر نگذاشته اند. آیا این برداشت متفاوت را نمی توان در کودکان به طور مثال در نحوه غذا خوردن , راه رفتن و یا بازی کردنشان مشاهده کرد ؟
در بخشی از فیلم آنی هال ، دایان کیتون به وودی آلن می گوید : " راستی می دونستی لس آنجلسی ها همش فیلم می بینن" وودی آلن هم جواب می دهد :" آره آخرشم فیلم می شن و می میرن"فکر می کنم همگی ما تبدیل به فیلمهایی بی ارزش شده ایم "سایبرپانکهایی که خیلی به زمان مرگشان نمانده است ."

به ديد بودريار در رسا نه ها تصوير واقعي و سرگرمي در هم ريخته و تصوير واقعيت را هويتي مجازي بخشيده تا آنجا كه اخبار سياسي نيز به مثابه تفريح و سرگرمي است و ماجراهاي واقعي و جنگ و كشتار به نمايشنامه هاي ملودرام يا تراژيك تبديل شده است .و اين به هم پيوستگي فرهنگ و سياست و تفريح تا جايي پيش مي رود كه اینفوتینمنت پديد مي آيد . كه تركيب اینفورمیشن وانترتینمنت است .در اين حال مرز بين تمام واقعيات به هم مي ريزد و نمي توان حدودي آشكار براي آن در نظر گرفت .
در این دنیاست که مفاهیمی همچون سکس و انتقام به نوعی سرگرمی تبدیل می شود که می تواند هر کسی را با خود همراه کند , چه بازیگر بازی را چه تماشاگر آن را .
در لحظه برخورد چکش با سر محافظ در نمای درگیری فیزیکی خیره کننده او د سو هو در آپارتمان ,خطی امتداد چکش و گیجگاه فرد را به هم متصل می کند . سیمولیشن یا همان شبیه سازی در گفتار بودریار پدیدار می شود و تماشاگر را به فرای تصویر غیر منطقی پرتاب می کند , آنجایی که بیننده حسرت انتقام را بااو دسوهو یکسان انتظار میکشد.
به طور مثال بودريار در زمينه جنگ در خليج فارس همه چيز را به ديده ترديد مي نگرد و آنها را نمادي از تجسم مي خواند و اين سوال را در اذهان بر مي انگيزد كه جنگ خليج فارس يا جنگ رسانه ؟ جمله معروف او را در جنگ خلیج فارس نمی توان فراموش کرد که " جنگ خلیج رخ نداد "
همينطور در روند 11 سپتامبر نيز موضع مشابهي را اتخاذ مي كند و سعي در نشان دادن اين نكته داشت که آنچه بيش از 11 سپتامبر خشونت آميز است سعي ايالات متحده در اعمال ديدگاههاي خود بر جهانيان از طريق رسانه است .جهاني شدن درست مانند استعمار از طريق زور پيش مي رود و اگرچه آمريكا افغانستان را براي مبارزه با تروريسم بمباران مي كند، غافل ازين است كه افغانستان وطن تروريسم نيست ويا گوشهايش را به سوي ديگري چرخانده است.قربانيان جهاني شدن به مراتب بيشتر از كساني است كه از آن بهره مي برند و اگر اين آزادي در پي جهاني شدن به دست گروهي برسد مدتي بعد آنرا دفع خواهند كرد .
بودريار از "زندگي كردن تلويزيون و تلويزيوني كردن زندگي" سخن مي گويد.او دال و مدلول را هر دو به يك ميزان درگير در اين گرداب نشانه و شبيه سازي مي داند . تلويزيون به ديد او همان نقشي را كه سلولهاي بنيادين در بدن دارند براي خانواده ايفا مي كند .كه آنها آزادانه تسليمش مي شوند .
آنچه بودريار در تبديل ابژه به سوژه بيان مي كند در چهار مرحله صورت مي گيرد :
1. بازتاب واقعيت پايه و اوليه
2. تحريف واقعيت پايه و اوليه
3.غياب واقعيت پايه و اوليه
4. هيچ ربطي به واقعيت پايه و اوليه ندارد كه اين هنجار همان سیمولیشن مورد نظر بودريار است و به عبارتي مي توان گفت جايگزيني سوژه به جاي ابژه.
روایت منطقی خشم اودسو هو که نام او یادآوری نام اودیسه یا اولیس را در ذهن می پروراند , کاملا مخاطب را با سفر اسطوره ای پرسوناژ محوری داستان آشنا می کند . او که مردی مست و تاجری وابسطه به طبقه متوسط جامعه است چونان اودیسه از جنگ گریزان است اما سیمولیشن در عرض پانزده سال از وی انسانی آکنده از حس انتقام می سازد . موجودی که واقعیت گذشته خود را مرور میکند تا بیابد که چرا به این عذاب گرفتار شده است . اما محور یاد آوری وی نیز سرشار از تصاویر مبهم و به هم ریخته ای است که چون گزینه هایش در تلویزیون بر پا یه ای از توهمات و تصورات بنا شده است . توهمی که دخترش را روبرویش قرار می دهد . نسلی جوان تر که بی پایه با پدر ناشناس همرا می شود تا انتقام بگیرد .با او می خوابد و در آخر درگیر دنیای هیپنوتیزم گونه وی می شود. در اینجا سخن دریدا قابل تامل است که می گوید : "هگل به‌درستی به فیلسوفانِ عصر خویش یادآوری می‌کرد که روزنامه‌ها را بخوانند. امروزه نیز همین مسوولیت بر دوشِ فیلسوفان است تا دریابند که روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها و برنامه‌های خبری تلویزیون چرا و «به‌دست چه‌کسانی» ساخته شده‌اند"
می‌شود گفت که امروزه واقعیت به رسانه‌های خبری الکترونیکی وابسته است، رسانه‌هایی که کارشان آوردن امر واقعی به خانه‌های ماست. هر شب بر روی صفحه‌ی تلویزیون‌مان سرخط خبرهایی را می‌بینیم که واقعا آن روز در یک‌جایی از جهان رخ داده‌اند. بنابراین، واقعیتی که در تلویزیون نمایش داده می‌شود همان بازنمایی و تولید فن‌آوری از راه دور است.
در اینجاست که جمله معروف بودریار را نباید فراموش کرد که انسان‌ها دیگر در زندگی خودشان هم دخالتی نمی‌کنند. وی در مقاله‌ای که با عنوان «بعد از خوشگذرانی چه کار می‌کنی؟» منتشر کرد به این مطلب اشاره می‌کند که چگونه نیروهای آزادشده مدرنیسم یعنی آزادی جنسی و نژادی، آزادی بیان و الغای امتیازات طبقاتی- به تدریج در پیوند با یکدیگر «جامعه نمایشی» را ساخته‌اند و در این جامعه به ضد آن چیزی که در اصل انتظار می‌رفت بدل شده‌اند.
نمایشی که از ابر انسانی با نام اودیسه , قهرمانی شکست خورده با نام اود سو هو می سازد . قهرمانی که هیچ مرزی برای نمایش خشونت خویش قایل نیست و هر تابویی را خواسته و نا خواسته از سد راه خود بر می دارد . ناقهرمانی که ابزارش چکشی کوچک است و برای نهان کردن گذشته خود همچون سگ پارس می کند .

منابع :
ویکیپدیا
کتاب سیاست دوستی اثر ژاک دریدا
مقالات انسان و رسانه اثر ژان بودریار

فرهاد
20مارس 2010
وین

Thursday, January 14, 2010

...

من هرگز مدرسه نخواهم ساخت
مبادا که این کودکان بفهمند که در لجن پا بیهوده می کوبند
فراری نیست پیش رو
من هرگز مدرسه نخواهم ساخت
مباد که بفهمند این کودکان که نور مدرسه در جایی دیگر روشن است
در جایی که بر سر منبر ..آقا وعده نور در بهشت می دهد به هر آنکس که لایق است
من هرگز مدرسه نخواهم ساخت
مبادا که این کودکان بفهمند که دنیا هم جای زیستن است
من هرگز مدرسه نخواهم ساخت
دور باد که بفهمند که انسانیت نه در گرو ریش من نه کاهگل مغز من است
من هرگز مدرسه نخواهم ساخت
تا مباد که بفهمند فرش می خرم به ازای کفش که عرش بخرم در زمان حشر
من هرگز مدرسه نخواهم ساخت
تا نروند این کودکان به جایی که شرف بیاموزند و بروند به جایی که با حشم بیامیزند
من هرگز مدرسه نخواهم ساخت
.
.
.

Thursday, October 22, 2009

چروک

می گفت دلش گرفته بود از تلخی
و هر چه می گشت نمی آمد
آمده بود ..والا..چی بگم..چه آمدنی
بعد از 6 سال آمده بود و مانده بود شب رو
با من خوابید و من نتوانستم نه بگویم و صبح فهمیدم که می رود به زودی..زودکه چه بگویم
می گفت عصر اتوبوس می آید
چه آمدنی ؟ چه رفتنی؟
لحاف دوباره بوی تو می دهد 6 سال دیگر
و من باید بشینم گوشه حمام و آب گرم بر سرم بگیرم شبها که خوابم ببرد و فکر نکنم به تو
پوستم سوخته..پوست پشت گردنم و پول آب می دهم همش
من تلخم یا تو زهری دخترک؟
کاش نمی آمدی...چه بگویم نه کاش می ماندی ..یعنی خوب شد آمدی..نکند بری و بر نگردی
دلت گرفته..دل تو هم..می دانم..اما چه کنم؟
دل من تنگ می شود اما برای مزه گس دهانت که سیگار می کشیدی و لبانت می چسبید به هم
و من چه دوست داشتم نگاه کردن به آنها را
دهانت زهر بود
چه بگویم ..زهر که نه دروغ نمیگویم من دوست داشتمش
تا عصر یک سیگار دیگر باقی مانده شاید دو نخ
وقت داری ..بنشین و من نگاهت می کنم
کجا می روی حالا؟
نگاهم کرد..عصبانی بود اما می خندید..نتوانست که نگاهم نکند..دست کشید بر پشت گردنم و من به خود لرزیدم
مادرم می گفت : عزرائیل از پشتت رد می شود
لرزیدم دوبار..
مثل اینکه دوبار رد شد و من به خنده گفتم وقتی تو هستی من دیگر سیگار نمی کشم
جا سیگاری را تا نزدیک دستانش بالا بردم
از روی تخت بلند شد و نگاهش می کردم که می رود از میان راهروی کوچک خانه تا نزدیک در
هیچ نداشتی همراهت دخترک؟
و دلم گرفته بود
سیگاری آتش زدم
و گفتم نکند نیاید دیگر
دست به پشت گردنم کشیدم و لرزیدم
سوخته بود و چروکش را حس می کردم
اما چه کنم که خوابم نمی برد؟

Thursday, October 15, 2009

حمام

تنها بود وقتی که لیوان چای روی پتو ریخت
خسته تر از آن بود که دوباره گرمی چای را میان دستانش حس کند
ولبخندی که بر لبش بود حکایت دقایق شیرینی را روایت می کرد
آهسته گرمای چای ریخته شده به پاهایش می رسید
اما مقاومتی نمی کرد
دستش را دراز کرد و شیشه شکلات صبحانه را از روی دراور کنار تخت برداشت
و انگشتش را مثل همیشه در شیشه فرو برد
اما دیگر چیزی نمانده بود
شیشه را جلوی چشمانش گرفت
آنقدر شفاف شده بود که بتوان آن طرفش را دید
و دید که درب حمام باز شد و دختربا لباس کامل بیرون آمد
شیشه را پایین گرفت و لبانش بیشتر باز شد
دختر به سمت او آمد و کیفش را از روی همان دراور برداشت
و پولی را که کنارش بود در داخل کیف گذاشت
نگاه کوتاهی به پسر کرد و جواب لبخند ش را داد
از در که بیرون می رفت نگاه پسر تعقیبش کرد
پتو را تا زیر گردن بالا کشید
اکنون نم چای را بر روی سینه اش حس می کرد

Wednesday, September 23, 2009

حاج رضا انارکی

من هیچ وقت ندانستم که چه شد که آن شب را ماندم و خسته. صبح . به خانه برگشتم
سلامم کرد و من دویدم نه از ترس بود که از سرخوشی
میجهیدم در امتداد کوچه ای که بر تیرک چراغ برقش
نمی دانم رضا بود یا شاهین
که نوشته بود
که سربازیش تمام شد ..آن لعنتی روزگار آش خوری
من می جهیدم و نمی دانستم که الان کجاست رضا یا شاهین
به تیرک رسیدم و مکثی کردم و به عقب نگاهی انداختم
به شرم سرش را پایین انداخت
از سرخوشیم لذت می برد و شرم
و من دست بر روی نوشته گذاشته بودم
دیگر یادم نمی آمد چیزی
به جز دانه دانه شدن پوست بازوانش وقتی که با انگشت لمسش می کردم
نمی دانم چرا ماندم پیشش و چرا شب صبح نمی شد
از بین دو انگشتم پیدا شد
یادم آمد که شاهین نوشته بود ویادم آمد که مادر گفت که در اتاقی تنها نگهش می دارن آلان که جرمی داشت
خواسته بودن که آزادش کنند و گفته بود که برم گردانید .که از این دیوار -بیرون
زندانی ترم و گریه کرده بود به مقدار چند قطره ای که مادرش را دیده بود
مادرم می گفت تمامش را
و نگاهی دوباره به او انداختم و از شرم دیگر طاقتش به سر آمد و در پشت طاقی که گل میخک برش روییده بود پنهان شد
و می دانستم که هنوز ایستاده و فکر می کند به لبهایم که بر پوست گردش می سایید
و گفته بود آن موقع که نکند بیاید و من گفتم که نمی آید امشب
و شاید نیاید هیچ شب
اما باور نداشت و غر می زد زیر لب که خدا نکند
اما این فقط دستان سردم بود که بر بازوانش می رمید و قلبم میزد چنان موقع که رضا پیم دودید
که فحش داده بودم بر مادرش بی آنکه بدانم معنیش چیست
و موقعی که داشت می رفت گفت حلالم کن واسه اون چکی که زدمت بی دلیل
صورتم سرخ شد و گفته بودم واقعا نمیدانم مادر قحبه یعنی چی و اشک در چشمانم بود
رضا رفته بود و دیگر بر نگشت
این شاهین بود که فحش داده بود به زمین و زمان و نوشته بود می گویند در روزنامه ای که مرگ برازنده نبود بر تن او
و کس نمی دانست که او کجاست
شاهین شرم کرده بود و نوشته بود
که شب حاج محمود انارکی که می گفتند چنین است و چنان است از دیوار خانه بیوه رضا افتاده بود
و جرس رسواییش پیچیده بود در تمام زیر پل که مردک چنین است و چنان است
پایش را که گچ می گرفتند دادی زده بود و توبه سر داده بود که خدایا بگذر
اما حاج محمود بعد از آن دو بار رفت خواستگاری دخترک که چه بگویم شکسته شد سالها از دوری رضا
و حاجی رفت از محل که نکند پس از دو بار نه شنیدن
بشکند آن دیگر پایش و بشود چلاق تا آخر عمر
می گفتند همین حاج محمود برای شاهین پاپوش دوخته بود
این را شاهین گفته بود به مادرش که مادرم نیز شنیده بود که از بد حادثه همان روز با مادرش رفته بود
همان روز که شاهین خواست به زندانش برگردانند
که گفتند دیوانه شده و میرود با چراغ در روز به دور زندان
و می خواند که انسانم آرزوست
این جمله آخر را وقتی برق اتاق را خاموش می کردم گفت
و گفت که مادرت هم می داند
و من پتو را که می کشیدم گفت نکند رضا بیاید
و من اشک ریختم دو یا سه قطره نمیدانم که او نمیدید و نتوانست بشمارد
و دستم را از رو نوشته برداشتم و دوباره دویدم
از سرخوشی بو د و شرم ..می دانم

Monday, February 16, 2009

چراغ قرمز

پشت چراغ قرمز ايستاده ايم..همه نگاهشان بر ثانيه شمار است كه حركت مي كند معكوس
سرنشينان ماشين هاي كنار هم نگاه مي كنندهمه نگاه مي كنند و طاقتشان نيست كه از اين مهلكه خيابانها كي رها مي شوند
آنقدر دود خورده اند و بوق شنيده اند كه عادت كرده اند
آنقدر حسرت خورده اند و گناه ساخته اند كه عادت كرده اند
سمت چپ يك تاكسي مدل 65ايستاده است راننده اش خمارودو سرنشين عقب تنها سرگرميشان نگاه كردن بر قفاي دختركي است كه كنار راننده نشسته بيرون را نگاه مي كند مسخ و نمي داند (شايد هم مي داند)كه پوست سفيدش چطور بي طاقتي را بر خستگي آن جوانك و پيرمرد عقب مي نشاند
كاش كه تنها مصداق گناه ما زن بود نه آخرين مصداق....او زن اين زيباي موجود در هم تنيده ومرموز خلقت را زيبايي نمانده در اين خيابانها
سمت راست يك ماشين گران قيمت ايستاده كه بر عكس آن تاكسي -مدل 84است- بسيار شيك و تميزراننده اش با تلفن صحبت مي كند و از قضا چشم او هم بر ثانيه شمار چراغ دوخته شده
عصباني حرف مي زند-با آنكه شيشه هاي ماشين بالاست مي توان گاهي صدايش را موقع اوج گرفتن شنيدشايد برسر كارگري فرياد مي كند و شايد دخترك سفيد پوستي را مي رنجاند
مهم نيست
مهم اين است- نگاه او هم بر چراغ است و ضميرش كه مي داند در ناخود آگاه شايد هم در خود آگاه كه مي رود و دود مي شود لحظاتش در اين ترافيك
روبرويم آن دست خيابان مردي بر درب مغازه خود تكيه كرده و نگاهش بررهگذرانيست كه مي گذرند گاهي زيبا و گاهي كثيف
سيگار مي كشد
كبابي دارد و سيخهاي كباب و گوجه از پشت پنجره چشمك مي زنند بر مردمي كه مي خورند و مي خورنداما مغازه او هم خاليست
ازبد حادثه كسي توان خوردن هم نداردو ثانيه شمار چراغ 10ثانيه مانده به پايان همه آماده مي شوند -دستها روي فرمان و پاها بر پدال گازكه ايستادن جايز نيست2-3-4-5-6-7-8-9-10دستها پايين مي آيد
ثانيه شمار روي 2 ايستاد و 1-2-3آآآآآآآآآه 60ثانيه ديگر عدد روي 2 است
مرد با ماشين گران قيمتش -دستش را بر فرمان ميكوبد و گاز مي دهد - رد مي شود از چراغ قرمز-آآآآآآآي استاد پس قانون چي
دو مرد دوباره نگاهشان بر سفيدي دوخته مي شود- و راننده هنوز خمار است و ماشينهاي عقب دستشان را از روي بوق بر نميدارند
من آه مي كشم از بوي عرق مسافر كنارم
راننده صداي راديو را زياد مي كند-اذان شده
مرد مغازه دار به داخل مي رود-شايد براي سيگاري ديگرو..
....چراغ سيز مي شود