Thursday, October 7, 2010
قسمتی از داستان معامله
زندگی یه و قتایی پر میشه از تمام خاطراتی که آدمها درستش می کنند..آدمهایی که نمی دونی و شاید هم میدونی که نفست رو از نظم میندازن..نفسهایی که نمی دونی و شاید هم میدونی که چرا باید از نظم بیفتند..نفس می کشی و چشمات رو می بندی و ناظم تمام بی نظمیهای لحظه ای میشی که که توش یه تعداد انگشتان دستت فقط به همون تعداد و نه بیشتر حقیقتا نفس کشیدی . من تو را نفس کشیدم . انگار تمام چشمم پر شده بود از جریانی که باعثش بودی و نمی دونستم که چیه و جریانی سرد بود که گرمم می کرد . می دونستم که انتهاش خیلی نزدیک تر از اونه که حتی به نفس کشیدنت عادت کنم . تو کودکی بودی که من نمی دونستم در برابرش کیم و کجا واسادم . فقط می دونستم که باید اونقدر بفشارمت تو آغوشی که هم برایت بود و هم نه برایت , که سرد میشد و گرم به نگاهت که گیج بود و گرم , گرم آنچنان گرم که نفسم را به بی نظمی ابدیش می کشاند و من دیگه ناظمش نبودم . و تو هدایتش می کردی زمانی که می بوسیدمت و می بوسدیمت آنچنان که انگار سالهاست که از مزه گس دهان کسی مست نشده ام , و می نشستی روبرویم و آنچنان نگاهم می کردی و نمی دانستی و دنبال جواب تمام چراهایی می گشتی که چشمت را پر کرده بود از بزرگ شدن , و من حس می کردم تمام گرمای درونت را وقتی که بر پوست سردت دست می کشیدم .
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
ali bood...
Post a Comment