Thursday, October 15, 2009

حمام

تنها بود وقتی که لیوان چای روی پتو ریخت
خسته تر از آن بود که دوباره گرمی چای را میان دستانش حس کند
ولبخندی که بر لبش بود حکایت دقایق شیرینی را روایت می کرد
آهسته گرمای چای ریخته شده به پاهایش می رسید
اما مقاومتی نمی کرد
دستش را دراز کرد و شیشه شکلات صبحانه را از روی دراور کنار تخت برداشت
و انگشتش را مثل همیشه در شیشه فرو برد
اما دیگر چیزی نمانده بود
شیشه را جلوی چشمانش گرفت
آنقدر شفاف شده بود که بتوان آن طرفش را دید
و دید که درب حمام باز شد و دختربا لباس کامل بیرون آمد
شیشه را پایین گرفت و لبانش بیشتر باز شد
دختر به سمت او آمد و کیفش را از روی همان دراور برداشت
و پولی را که کنارش بود در داخل کیف گذاشت
نگاه کوتاهی به پسر کرد و جواب لبخند ش را داد
از در که بیرون می رفت نگاه پسر تعقیبش کرد
پتو را تا زیر گردن بالا کشید
اکنون نم چای را بر روی سینه اش حس می کرد

No comments: