تنها بود وقتی که لیوان چای روی پتو ریخت
خسته تر از آن بود که دوباره گرمی چای را میان دستانش حس کند
ولبخندی که بر لبش بود حکایت دقایق شیرینی را روایت می کرد
آهسته گرمای چای ریخته شده به پاهایش می رسید
اما مقاومتی نمی کرد
دستش را دراز کرد و شیشه شکلات صبحانه را از روی دراور کنار تخت برداشت
و انگشتش را مثل همیشه در شیشه فرو برد
اما دیگر چیزی نمانده بود
شیشه را جلوی چشمانش گرفت
آنقدر شفاف شده بود که بتوان آن طرفش را دید
و دید که درب حمام باز شد و دختربا لباس کامل بیرون آمد
شیشه را پایین گرفت و لبانش بیشتر باز شد
دختر به سمت او آمد و کیفش را از روی همان دراور برداشت
و پولی را که کنارش بود در داخل کیف گذاشت
نگاه کوتاهی به پسر کرد و جواب لبخند ش را داد
از در که بیرون می رفت نگاه پسر تعقیبش کرد
پتو را تا زیر گردن بالا کشید
اکنون نم چای را بر روی سینه اش حس می کرد
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment